روز دوم، جزء دوم
"من نزدیکم"
و چون بندگان من از دوری و نزدیکی من از تو پرسند بدانند که من به آنها نزدیک خواهم بودو هر که مرا خواند دعای او اجابت کنم پس بایست دعوت مرابپذیرند و به من بگروند باشد تا به سعادت راه یابند.
خدا به ما نزدیک است و به هر موجودی،و می فرماید:"ما از رگ گردن به او نزدیکتریم". اینکه نمی بینیم و درک نمی کنیم از جانب ماست.
همه باید به سوی او رویم و از او تقاضا کنیم که می فرماید:"ادعونی استجب لکم"
خداوند آن غنی کریم مهربان است که از فقر بنده اش اگاه است و برای بخشش مواهبش با اصرار می آید.خدا تنها معشوق بی نیازی است که بنده گان را به عشق خود دعوت می کند،و تنها قادر مطلقی کهدر به در به دنبال سائل می گردد،و نتها مستغنی است که آغوش بر نیازمندان می گشاید.
خداوند بنده نواز مهربان تو را به دعوت می خواند که ای بنده من بیا و از من بخواه. حال تصور می کنی که بنده بر این درگاه آید و دست خالی برگردد؟
اما...
اگر دیدی بر تو نظر نکنند،بدان که"هرچه هست از قامت ناساز بد اندام ماست" در قرآن می فرماید"شما به عهد خود وفا کنید تا من نیز به عهد خود وفا کنم"(بقره-آیه۴۰ )!
چقدر وفا کرده ای؟
از اما صادق علیه السلام پرسیدند چرا دعاهای ما مستجاب نمی شود،فرمود:"زان روست که شما خدایی را می خوانید که نمی شناسید!"
چقدر خدای خود را می شناسی؟
نکند دعای منحصر به وقت اضطرار باشد که حتی کفار هم در وقت اضطرار خدا را می یابند!
حواسمان باشد مصداق این آیه کریمه نباشیم:"آری ادمی چون درد و رنجی به او رسد ما را به دعا می خواند و باز چون آن رنج و عذاب را برداشتیم و نعمت و دولت به او دادیم گوید:این نعمت داشته و به استحقاق نصیب من گردید.چنین نیست بلکه امتحان وی است، ولکن اکثر مردم آگاه نیستند"(زمر-49،50)
* بر گرفته از:متقین(سیدمهدی شجاعی)،پیک مشتاقان(محمودحقیقی) نوشته شده توسط علیخانی
(و کسانی را که در راه خدا کشته می شوند مرده نخوانید ، بلکه زنده اند ولی شما در نمی یابید)
آیه ۱۵۴ سوره بقره
وای که چقدر این آیه برای امثال من وحشتناکه... برای کسانی که دیگه کم کم دارند فراموش میکنند یه روزی که خیلی هم دور نیست یه عده جوون پاشدن رفتن جبهه و پا گذاشتند روی شهوت و دنیا و حال و هول دنیا!
فکر کردند و راه درست رو انتخاب کردند و بعدش بال باز کردند و پر زدند به سمت بهشت...
و حالا این منم که در این جهنم دنیا اسیر شدم و اونها هم اونقدر پر کشیدند که رسیدن بهشون انگار ناممکنه...امشب میخوام خودمونی بگم:
آآآآآآآآآآآآآآآآآآای شهدا... دلم براتون تنگ شده... برای خنده های باصفاتون... برای گریه های بی ریاتون... برای شوخی های با مزتون... برای جان نثاریها و دلاوریهاتون... نمیدونم ما چه گناهی کرده بودیم که خدا مارو از فیض همنشین بودن با شما محروم کرده...
چند وقت پیش ماجرایی رو شنیدم از یه شهید بزرگوار و پیش خودم فکر کردم خیلی جالب و تاثیر گزاره... براتون مینویسم تا درس عبرتی باشه برای امثال خودم که از کاروان شهدا جاموندند... برای اونایی که شهدا رو فراموش کردند و فکر کردند شهدا مرده اند در حالی که زنده واقعی اونا هستند و مرده واقعی ما!!!
سىام آذر سال 1365؛
عقربههاى ساعت، دو و سى و پنج دقيقه بعدازظهر را نشان مىدهند. نوجوانى هفده ساله، همسفر تندبادى دهشتناك در كورهراهى پر فراز و نشيب، گوشه خانهاى نشسته و براى مجله مورد علاقه خود نامه مىنويسد. مدتهاست مىخواهد با كسى حرف بزند؛ درددل كند و از مشكل بزرگى كه بر سر راهش قرار گرفته، ديگران را خبر كند.
شايد گوش شنوايى نيافته يا خيال كرده خود به تنهايى مىتواند بر اين دشوارى فائق آيد؛ اما سرانجام چه؟ بالاخره چاره چيست؟ هواى بارانىِ آن روز، روح لطيف او را هم به بازى مىگيرد و آن بغض مانده در گلو را واژه واژه، بر صفحه سفيد كاغذ مىتركاند.
او از خودش آغاز مىكند؛ از اينكه در خانوادهاى مرفه و ثروتمند زندگى مىكند. از پدر و مادرى مىگويد كه هر دو پزشك هستند و از صبح علىالطلوع تا پاسى از شب، بيرون خانه! پدر و مادرى بىقيد، لاابالى و بىاهميت به تربيت تنها فرزند خويش!
او از تنهايىها، غربتها و بىكسى خود مىگويد... و چارهاى كه والدين براى حل اين معضل انديشيدهاند كه در حقيقت، آغاز مشكل اوست.
»مشكل اصلى من از حدود يك سال پيش شروع شد. پدر و مادرم به دليل اينكه من تنها فرزند خانواده هستم و ضمناً وضع مادىشان هم خوب است، دختر خالهام را كه در خانوادهاى متوسط زندگى مىكند و همسن خود من است، به سرپرستى قبول كردند. از آن تاريخ به بعد، خانه آرام و ساكت ما كه در طول روز، كسى جز من در آن زندگى نمىكرد، تبديل به محل زندگى پسرى شد با دخترى كه به مراتب از شيطان حرفهاىتر است!«
بگذاريد فكر و خيال من به سمت و سوى ديگرى نرود. بگذاريد نگويم كه شايد در ميان جوانان و نوجوانان ما كسانى باشند كه همين جا ]حتى بىمطالعه ادامه اين ماجرا[ به من نهيب بزنند كه: صبر كن! تند نرو؛ مگه چه اتفاقى افتاده؟ آسمون كه به زمين نيومده!
براى بعضى ممكن است آسمان به زمين نيامده باشد؛ اما براى او كه خسته از دردى جانكاه، در جادهاى چنين پرپيچ و خم، نفس نفس زنان مىرود، تصور اين كه مبادا بلغزد، كابوسى وحشتناك است:
»حدود 10 ساعت از روز را با دختر خالهام در خانه تنها هستيم. او يك لحظه مرا تنها نمىگذارد و دائماً در سرم فكر گناه مىاندازد. بارها در طول روز از من درخواست گناه مىكند. البته من پسرى نيستم كه اسير خواهش و حرفهاى او شوم و هميشه سعى مىكنم خودم را از او دور كنم؛ ولى او مانند شيطانى است كه سر راه هر انسانى ظاهر مىشود و او را به قعر جهنم پرتاب مىكند و براى همين است كه من از او احتراز مىكنم؛ ولى او دست از سر من برنمىدارد.«
تا نوجوان و جوان نباشيد، تا صداى گروپ گروپ قلب خود را در مقابل غمزهاى و كرشمهاى نشنيده باشيد، تا پس از شنيدن صداى نازكى، ميزان الحرارهاى بر تن داغ خود ننهاده، گرماى ناخودآگاه آن را حس نكرده باشيد، مگر مىتوانيد بفهميد كه ده ساعت تنهايى با دخترى كه كَتِ شيطان را از پشت بسته، يعنى چه؛ آن هم با شرايطى كه او دارد:
»البته فكر مىكنم همه اين بدبختىها به خاطر اين است كه من مقدارى زيبا هستم. فكر مىكنم اگر اين موهاى طلايى و پوست روشن را نداشتم، حتماً اين مشكل سرم نمىآمد.«
او در اين نامه، چهار بار به صراحت تقاضاى كمك مىكند و از مخاطبان خويش در آن مجله، عاجزانه مىخواهد كه نگذارند برادرشان پاكى خود را از دست بدهد. بعد هم نامه را امضا مىكند و به نشانى مجله مىفرستد. دستاندركاران آن مجله، پس از دو هفته، پاسخ بسيار كوتاهى را به آدرس دبيرستان محل تحصيل اين نوجوان مىفرستند:
برادر گرامى...
با سلام. حتماً موضوع را با خانواده خود در ميان بگذاريد؛ زيرا آگاهى خانوادهتان مىتواند براى شما مؤثر باشد.
موفق باشيد
و چند روز بعد، پاسخى دريافت مىكنند به انضمام نامهاى ديگر:
مجله محترم...
با سلام، برادر امير... در تاريخ 65/10/5 در عمليات كربلاى چهار به شهادت رسيدهاند. نامه شهيد ضميمه مىشود.
رئيس دبيرستان
65/10/16
من امروز احساس دستاندركاران آن مجله را پس از رسيدن خبر شهادت امير و نامه دومش درك مىكنم. نامهاى كه قرار بود اساساً وقتى به دست آنان برسد كه او پر كشيده باشد! در لابلاى سطر به سطر نامه دوم، دنبال چيزى مىگرديم. هم من و هم مخاطبان آن روز امير در آن مجله:
آيا سرانجام او توانست لجام آن اسب سركش را بگيرد و نلغزد؟ آيا توانست با نفس خويش بجنگد و آن را زمين بزند؟ بخشى از نامه او، پاسخ اين پرسش است:
»من مىروم؛ اما بگذار اين دختر فاسد بماند. من فقط خوشحالم كه حالا كه عازم جبهه هستم، هيچ گناه كبيرهاى ندارم و براى گناهان ريز و درشت ديگرم از خداوند طلب مغفرت مىكنم.«
نه هر كه چهره برافروخت، دلبرى داند
نه هر كه آينه سازد، سكندرى داند
نه هر كه طرف كله، كج نهاد و تند نشست
كلاهدارى و آيين سرورى داند
مدار نقطه بينش، ز خال توست مرا
كه قدر گوهر يكدانه، گوهرى داند
تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن
كه خواجه خود روش بندهپرورى داند
نوشته شده توسط حیدری
آیه 153بقره
ای کسانی که ایمان آورده ایداز صبر ونماز کمک بجویید که همانا خداوند با صابران است.
ارزنده ترین گوهر مقصود نمازاست زیبنده ترین هدیه معبود نماز است
کوبنده ترین اسلحه مکتب توحید کز ریشه کند خصم تو نابود نمازاست
ای آنکه تویی منتظر مهدی موعود رمزی که نماید فرجش زود نماز است
آن روز که آید زپس پرده غیبت اول هدف مهدی موعود نماز است
ما در هر نماز چند بار از خدای سبحان استعانت می کنیم ومی گوییم ایاک نعبد وایاک نستعین ودر این آیه خدا راه کمک رسانی را بیان فرموده است.
پیامبر فرمودند:زمانی که گرما وشدت آن بر شما سخت گرفت با نماز آنرا خنک کنید زیرا گرما وحرارت از جوشش جهنم است.
صبر در طاعت وپایداری در ترک معصیت وتحمل مصیبت واز سوی دیگر برپایی نمازانسان را از هر گونه آلودگی دور می سازد. پس
نماز تحمیل نیست نماز افزایش قدرت تحمل است
آیه152 بقره
پس به یاد من باشید تا من نیزبه یاد شما باشم وشکر گزار من باشید وکفران (نعمتهای مرا)نکنید.
مرا در طاعت یاد کنید تا شما را به رحمت یاد کنم.
مرا به شکر گزاری یاد کنید تا شما را به زیادتی یاد کنم.
مرا به دعا یاد کنید تا شما را به اجابت یاد کنم.
مرا به اخلاص یاد کنید تا شما را به خلاص یاد کنم .
مرا به ایمان یاد کنید تا شما را به امان یاد کنم.
مرا به اسلام یاد کنید تا شما را به اکرام یاد کنم.
مرا در صحت وغنا یاد کنید تا شما را در فقروغنا یاد کنم.
مرا به عبودیت یاد کنید تا شما را به ربوبیت یاد کنم .
مرا به ترک دنیا یاد کنید تا شما را به نعیم بقا یاد کنم .
مرا به صدق وصفا یاد کنید تا شما را در ملا اعلی یاد کنم .
مرا در میان مردمان یاد کنید تا شما را در میان فرشتگان یاد کنم.
معلوم می شود ذکر به معنای یاد است واختصاصی به نام نداردوحوزه وسیعی را شامل می شود.
نوشته شده توسط رضایی
سوره ی بقره آیه ی 186
خدایا، تو کجایی؟ هزاران هزار خواسته دارم که توان رسیدن به هیچ کدام رو در وجود خودم نمی بینم. از کی بخوام؟ از کی بگیرم؟ بیست و اندی سال از عمرم می گذره امّاهنوز نمی دونم چه طور باید به خواسته ام برسم! همه ی راه ها روامتحان کردم ولی هیچ کدوم...خدایا تو کجایی؟
............. : "اگر بنده ی من هستی بدان که من به تو نزدیکم. می دانم که همه ی راه ها را امتحان کردی. اگر می خواستم به راه اشتباه قدم بگذاری، همان هنگام خواسته ات را به تو می دادم...امّا نخواستم! خواستم بدانی که نعمت دهنده کیست! بدانی! خواستم بدانی از چه کسی باید بخواهی تا بی شک بگیری! نخوایتم تا ابد برای خواسته هایت به ناکجا آباد بروی و خیال کنی که هر چه نزد توست از همان ناکجاست. حال که می پرسی به تو راه می نمایانم. از این پس هر گاه دعا کنی من دعایت را اجابت خواهم کرد. در این راه پر فراز و البته نشیب، در مسیر زندگیت، بارها، مستقیم و غیر مستقیم، دعوت مرا احساس خواهی کرد. اجابت دعایت مشروط بر این است که دعوت مرا بپذیری و فقط و فقط به درگاه من دعا کنی و به این ایمان داشته باشی که دعایت اجابت خواهد شد...امید دارم که در دعایت، دعای راه یابی به درگاه من هم باشد!"
نوشته شده توسط حسنی